كسي ديگر نمي كوبد، در اين خانه ي متروك را .................................مجتبا يوسفي پور
تيك، تاك ، تيك ، تاك... سرت درد مي كند: وحشتناك... ديگر سيگار هم جوابگو نيست. لعنت بر سرزميني كه در آن يك استامينوفن پيدا نمي شود!
تيك، تاك، تيك... تقويمها مي گويند نزديك نوروز است... گويا اينگونه است! تنها...گويا!
چرا مي گويم گويا؟ براي اينكه اينجا ، نوروزشان خيلي روز پيش از اين با برف و كاج و پيرمرد سپيدريش سرخ پوشش آمده و رفته و ديگر حتي جاي پاي گوزنهايش هم نمانده است... .
اما تقويمها مي گويند: نزديك نوروز است... و تو _ راستي بگذار در همينجا بگويم، منظورم از ((تو))، تو خواننده نيست، منظور خودمم، خودم كه براي فرار از تنهايي، مثل ديوانه ها، براي خودم نامه مي نويسم._ بهر حال... و تو، چشم چشم مي كني در خيابان ها... در مغازه ها... حتي در اين آسمان هميشه ابري... تنها به اميد آنكه نشاني از نوروز بيابي، ولو يك آكواريم كوچك با ماهي هاي سرخ، ولو يك ظرف سبزه و يا حتي قانع تر مي شوي... بسنده مي كني به يك هواي بهاري، هوايي كه بوي نوروز را در خودش داشته باشد، و... چيزي... نمي يابي. آنان كه پيش از تو آمده اند مي گويند:
((گشتيم، نبود... نگرد، نيست!))
اما تو، به قول خودت: سگ پيله اي! مي گويي: مي سازم...
تنها مي خندند در پاسخ... .
پس دست به كار مي شوي كه نخستين ساز اين سفره ي هر ساله را كوك كني:
آينه ي رنگ و رو رفته ات را مي آوري، بر روي ميز مي گذاري و درست در همين وقت، نگاهت گره مي خورد به نگاه خيره ي مردك ايستاده در آينه... نگاهت مي كند به تمسخر... مي گويدت:
((خودت را دست انداخته اي؟ اين سفره انداخته مي شد، هميشه، هر سال، براي آنكه همه دورش جمع گردند، براي آنكه نشانه اي باشد -شايد- از بودن با هم، در كنار هم... .))
مي پرسد:
(( فكر نمي كني چيدن اين سفره در تنهايي، كمي خنده دار باشد؟))
شتاب زده مي گويي:
((هر سال چيده ام، هفت سين و هفت شينش را با هم ...))
با خودت مي گويي:
پاينده باشي و پيروز
دوستدار تو
مجتبا يو سفي پور
ت... تقويمها مي گويند اين نامه حدود ۱۴ روز مانده به نوروز ۱۳۸۴ خورشيدي يا ۲۵۶۴ از پادشاهي كوروش يا ۷۰۲۳ يا ۷۰۲۴ آريايي يا ميترايي و يا... (تقويمهاهم قاطي كرده اند از اين همه گوناگوني!) نوشته شده است.
